هدف مشخص در نزدگی

داستان و رسالت زندگی من

 

در آن موقع هیچ چیز سر جایش نبود .هیچ چیز درست نبود.
قبول کردم که تمام مسئولیت زندگی ام به عهده خودم هست و صفر تا صد آن را باید بسازم با این تصمیم همه چیز از نو شروع شد. هر چند این تصمیم در آن سن سخت بود اما واقعیت همین بود.

فهمیدم باید رسالت خودم را پیدا کنم. هیچ کسی شرایط من را نمی توانست تغییر دهد مگر اینکه خودم تصمیم می گرفتم.
در ابتدا همه مخالف من بودند و گارد می گرفتند . برنامه بلند مدت چند ماهه ای ریخته بودم . چندین ماه مطالعه فشرده کتاب های درسی بدون هیچ کلاس فوق برنامه ای که تنها کتاب کمک آموزشی ام یک کتاب نوبل بود ( که برای پنج سال پیش از کنکورم بود و به جای حل مسائل باعث می شد سوال های بیش تری برایم پیش بیاید) را با ایمان راسخ ادامه دادم. با دوچرخه می رفتم و می آمدم و در این مسیر فرصت خوبی داشتم برای فکر کردن و پیدا کردن راه حل مسائلی که خیلی سخت بودند.
هر از گاهی به پژوهشکده ی تعلیم و تربیت می رفتم و می گشتم تا شاید کتاب کمک آموزشی ای را داشته باشد که تقریبا نداشت و اکثر کتاب هایش کتاب های غیر درسی بودند یا کتاب های کمک اموزشی اش کتاب های نامناسبی بودند اما چاره ای نبود و گاهی می نشستم در کتاب خانه ی همان پژوهشکده و بخشی از کتاب را که مشکل داشتم سعی می کردم از روی آن کتاب بخوانم و اگر مطلب خوبی داشت در کاغذی می نوشتم و برمی گشتم خانه.

 

آن زمان من یک چیز را خیلی خوب می فهمیدم, اینکه رسالت من این هست و باید آن را انجام دهم و مهم نیست که چه مسیر سخت یا طولانی ای را قرار است طی کنم. هیچ کسی به من ایمان نداشت اما می دانستم که یک نفر قطعا ایمان دارد و او خدای خودم بود. چون می دانستم او خالق من هست و این توانایی را در من قرار داده پس باید از او استفاده کنم.
قبول کرده بودم که به جای اینکه از شرایط گله و شکایت کنم دنبال راهکاری باشم برای رسیدن به هدفم … و پس از مسیری طاقت فرسا جواب داد. به رتبه یک استان کرمان رسیدم.پس از آن, همه تعجب کرده بودند و می گفتند هر جوری حساب کردیم تو نباید می توانستی! با این شرایط و بدون استفاده از هیچ کلاس و جزوه ای چجوری توانستی؟

 

 

اینجا بود که به حرف ها و راهکارهایم ایمان آوردند. اما من با این کارها نمی خواستم خودم را به دیگران ثابت کنم و همیشه به دنبال انجام رسالتم بودم. بعد از کنکور از من دعوت کردند تا در سمیناری در فرهنگسرای فرهنگیان برای دانش آموزان سخنرانی کنم و راهکارهایی که طی این یک سال با گذراندن سختی های زیاد بدست آورده بودم به دانش آموزان آموزش دادم.که همان سال قبولی دانش آموزان مدرسه برای اولین بار در رشته های برتر مثل پزشکی,دندان پزشکی, داروسازی, مهندسی برق, مهندسی عمران و .. در دانشگاه های برتر شروع شد.

وارد دانشگاه که شدم یکی از دانش آموزان که با من آشنا بود تماس گرفت و گفت می خواهم امسال برای پزشکی تلاش کنم که مشاوره هایم را شروع کردم و آن سال توانست به رشته پزشکی دست پیدا کند.پس از آن تعداد دانش آموزان زیادی تماس گرفتند و بطور جدی دوره هایم را شروع و بازخورد فوق العاده ای را دریافت کردم.

 

 

پس از چند ماهی تصمیم گرفتم در کنار این موضوع دروه های پیش رفته و موفقیت را برای دیگران برگزار کنم, وقتی شروع کردم تعدادی از دانشجویان که مرا می شناختند داستان خودشان را به من می گفتند و این اولین باری بود که اتفاقات زندگیشان را به شخصی دیگر می گفتند. آنجا بود که متوجه شدم پشت این صورت های خندان چه مشکلاتی پنهان است که سال های سال آنها را پوشانده اند اما تصمیم گرفته بودند که زندگیشان را متحول کنند. تقریبا هر سال یک نفر از افراد خوابگاه خودکشی می کرد و از بالای خوابگاه خودش را پرت می کرد .. تمام این اتفاقات تلاش من را برای انجام رسالتم بیش تر و بیش تر می کرد.
آن زمان تقریبا تنها شخصی که اتاق تک نفره در خوابگاه داشت من بودم چون هم اتاقی ام پس اینکه در خوابگاه اتاق گرفت , خانه ای را اجاره کرد و خوابگاه نمی آمد. و هیچ کسی نمی دانست چرا اتاقم تک نفره است بجز همان دانشجویانی که در دوره هایم شرکت می کردند.
این دوره ها را بیش تر و بیش تر گسترش دادم و به افراد دیگر نیز از طریق شبکه های اجتماعی آموزش دادم و همزمان در مدارس و سمینارها برای دانش آموزان دروه های تخصصی کنکور و مطالعه را برگزار می کردم و به لطف خداوند آنقدر تعدا آنها زیاد شده بود که مجبور شده بودم بخاطر اینکه بتوانم به تمام شرکت کنندگان و به درس های دانشگاه برسم تعداد افراد را بیش تر نکنم. با این وجود شب هایی می رسید که پشت سر هم تقریبا دو ساعت در شبانه روز می خوابیدم.
تا اینکه با راهنمایی و تخصص یک دوست این آموزش ها را در شبکه ای اجتماعی و سایت گسترش دادم که باعث شد بسیاری از وقتم آزاد شود و شروع کردم به مطالعه ی بسیاری از کتاب های موفقیت اساتید مظرح جهانی و خواندن هر روز یک صفحه از قرآنی که روز اول ورود به دانشگاه به هر دانشجو می دادند. تمام مطالعات و یافته هایم را گسترش و آموزش می دادم و با یاری خدا تعداد شرکت کنندگان بسیار زیاد شده بود اما مدیریت آنها و کمک کردن به آنها راحت تر شده بود و بعضی از دوره ها را نیز بصورت حضوری برگزار می کردم.
شنیدن خبر موفقیت و خوشحالی شرکت کنندگان لذت فوق العاده ای داشت و انرژی زیادی به من می داد که قدرتمند تر و بیش تر و بیش تر کار کنم.

 

 

در زمان تحصیل سخنرانی های زیادی از اساتید و افراد موفق و بزرگ جهانی من جمله آنتونی رابینز , برایان تریسی , جول اوستین و … را گوش می دادم به دلیل کاستی هایی که بعضا در ترجمه ی سخنرانی های غیر فارسی زبان و کتاب ها می شد , نسخه ی زبان اصلی آنها را تهیه و استفاده می کردم و مطمئن بودم مطالبی هست که در نسخه ی اصلی آنهاست اما بدلیل دوبله شدن و یا ترجمه ی ناقص آنها از چشم ما پنهان می ماند (هر چند در ابتدای کار زبان انگلیسی ام اصلا خوب نبود) که در طی همین روند متوجه بزرگترین کاستی و محدودیت علم موفقیت شدم که حتی اکثر افراد موفق نه تنها آن را گسترش می دهند بلکه آن را باور کرده اند که همین امر باعث ثابت ماندن آنها در حدی از موفقیت و یا کاسته شدن سرعت پیشرفت آنها و مردم می شود .
درست در همین زمان بود که در یک آن دوره ای فوق العاده عجیب از زندگیم شروع شده بود . دوره ای که به گفته ی استاد شمس دوره ای بود که تمام اتفاقات زندگی همانند یک معادله راحت حل می شدند , و همان زمان بود که تمام درهای موفقیت و نعمت های خداوند به روی من گشوده شد که این پاداش کسانی است که دنیای خداوند را بر پایه ی نظم و قوانین می دانند و به جای سرپیچی و نادیده گرفتن قوانین جهت سهولت کار سعی در کشف نظم جهان و استفاده از قوانین آن دارند
آن زمانی که همه برای زندگی سخت تلاش می کردند و نتیجه نمی گرفتند خیلی راحت معادله ی زندگی من جواب می داد و همین امر باعث غیر عادی جلوه دادن من می شد و دیگران سعی می کردند باور نکنند و پایه های زندگی خود را بر سخت کار کردن و کتمان قوانینی که به آنها بازگو می کردم بنا نهاده بودند .

به نقل از استاد شمس : خواندم . برسی کردم . کشف کردم و علم موفقیت مرا تا عمق مطالب خود برد و نتایجش نصیبم شد. زمان هایی می رسید که شب ها کمتر از دو ساعت میخوابیدم و در همه چیز سعی در دیدن چیزی داشتم که ظاهرش نشان نمی داد
اشخاصی که بی خوابی های دکتر شمس را می دیدند از او می پرسیدند چرا اینقدر کم می خوابد ؟ او در جواب آنها می گفت که وقت برای خواب زیاد است , زمانی می آید که برای همیشه می خوابیم … الان وقت , وقت بیداری و آگاهی و لذت بردن از کشف قوانین دنیاست .

در این دنیا به هیچ وجه سعی نکنید جای دیگران را بگیرید , سعی کنید رسالت خود را انتخاب کنید و به فراوانی نعمت های خداوند اعتقاد داشته باشید آنگاه می بینید که چگونه نعمت های خداوند به روی تان سرازیر می شود.

 

 

تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به یونی شمس می باشد.هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد